منتظران مهدی (شیعیان ضد ماسون)
مذهبی و تاریخی و فرهنگی
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: ضد ماسون - سه‌شنبه ۸ فروردین ۱۳٩۱

رجعت کنندگان

روایاتی که رجعت کنندگان را معرفی می کند، به دو دسته تقسیم شده اند:

1- بعضی روایات به طور عموم دلالت می کند.

 که تمام مؤمنان خالص (زن و مرد) و کفار و معاند (زن و مرد) که در طول تاریخ در روی زمین زندگی کرده اند، بر می گردند.

امام صادق (ع) فرموده است:

 ( همانا رجعت عمومی نیست؛ بلکه خصوصی است، بر نمی گردند مگر مؤمنان خالص و کفار محض.)


2- بعضی از روایات، رجعت‌کنندگان را با اسم و مشخصات معرفی می‌ کند.

که عبارتند از:

اصحاب کهف

 

نقشی روسی از اصحاب کهف

در داستان‌های اسلامی اصحاب کهف عده‌ای خداپرست بودند که پیش از اسلام در زمانهٔ پادشاهی کافر از حکمرانان امپراتوری روم باستان با نام دقیانوس در منطقای در اردن امروزی که آن زمان فیلادلفیا نام داشت زندگی می‌کردند و همگی جز یکی از آنان که چوپان بود از اشراف زادگان و درباریان بودند و ایمان خود را مخفی نگاه می‌داشتند.

اینان سرانجام از جبر حاکم روزگار به ستوه آمده و به گفته قرآن بر اساس الهامی که از خداوند دریافت کردند "پس هنگامی که از خدایان دروغین دوری جستید به غار پناهنده شوید تا پروردگارتان رحمتش را بر شما ارزانی دارد" همراه سگ خود به غاری در روستایی به نام رقیم نزدیک فیلادلفیا رفتند.

 چون به غار رسیدند. خواب ایشان را در ربود پس حدود سیصد سال به خواب اندر همی بودند. و سگ ایشان بر در غار چنان بود که گویی بیدار است.

پس از سیصدسال چون برخاستند خود پنداشتند که چند ساعتی بیش نخفته‌اند. چون به شهر شُدند همه چیز را دیگرگونه یافتند. سرانجام به غار بازگشته و دیگر اثری از ایشان یافت نشد. مردم بر فراز غار آنها مسجدی ساختند.داستان ایشان نسبتاً به‌تفصیل در قرآن آمده‌است.

در بعضی روایات مرتبط با امام زمان شیعیان آمده‌است که «اصحاب کهف» رجعت کرده از یاران وی در آخر الزمان و هنگام ظهور خواهند بود.

باستانشناسی و جغرافیای تاریخی برخی باستانشناسان، محل غار اصحاب کهف را در میان دو روستای رقیم و ابوعلند واقع در هفت کیلومتری امان پایتخت اردن دانسته اند، که بر فراز آن نیز مسجدی کشف شده است. برخی دیگر نیز محل آن را غار افسوس در ایونیه ترکیه دانسته اند.

یوشع بن نون

  

یوشع به خدا دعا می‌کند که خورشید بایستد. (گوستاو دوره)

یوشع از شخصیت‌های تنخ است. بنا به کتاب مقدس وی از پیامبران بنی اسرائیل و جانشین موسی بود. عبور بنی اسرائیل از رود اردن تحت فرماندهی وی انجام گردید.

صحیفه یوشع نیز منسوب به اوست. او از نسل افرایم فرزند یوسف بود و جزء ۱۲ نفری بود که موسی برای بازرسی سرزمین موعود فرستاد. و پس از بازگشت به همراه کالیب تنها کسانی در میان بنی اسرائیل بودند که آماده جنگ برای فتح سرزمین موعود بودند. ولی چون قوم از جنگ برای خدا ترسیدند و از دستور خدا سر باز زدند و قصد سنگسار آنها و موسی را کردند خدا آنها را چهل سال در صحرا سرگردان کرد.

و پس از آن از میان ۶۰۰ هزار مرد بالای بیست سال بنی اسرائیل، کالیب و یوشع، تنها کسانی بودند که به کنعان وارد شدند.

 مشابه همین داستان بدون ذکر نام یوشع و با اشاره به دو نفری که قوم خود را به جنگ دعوت می‌کردند عینا در قرآن (کتاب دینی مسلمانان) نیز آمده‌است.

البته به عقیده مسلمانان، طبق حدیثی از حضرت محمد (ص) هم، ضمن یادآوری این مطلب، از جمعیت ۶۰۰ هزار نفری بنی اسرائیل و نام یوشع بن نون و کالب بن یافنا به عنوان تنها دو نفری که غیر از موسی و هارون دعوت خدا را پذیرفته‌اند سخن رفته‌است.

در قرآن از جوانی که در زمان ملاقات با خضر همراه موسی بوده‌است یاد شده‌است که به عقیده بسیاری از مفسرین اسلام او یوشع بن نون بوده‌است.

همچنین در برخی احادیث نام دیگر یوشع بن نون، ذو الکفل گفته شده‌است که دو بار در قرآن آمده‌است.

در احادیث اسلامی یوشع بن نون از جمله کسانی است که در زمان ظهور مهدی رجعت کرده و مانند عیسی در کنار او خواهد بود.

نام و تبار حضرت یوشع بن نون(ع)

ابتدا نامش هوشع  بود یعنی: او نجات می دهد. سپس موسی نامش را به یهوشوع  تبدیل نمود که یعنی  یهوه نجات میدهد.

یوشع فرزند نون، نون از افرایم، افرایم فرزند یوسف، یوسف فرزند یعقوب، یعقوب فرزند اسحاق، اسحاق فرزند ابراهیم، ابراهیم فرزند تارح، تارح فرزند ناحور، ناحور از نسل سام، سام فرزند نوح، نوح از نسل خنوخ ،خنوخ از نسل انوش، انوش فرزند شیث و شیث فرزند آدم و آدم توسط دستهای خدای زنده و بزرگ خلق شد.

نگاهی به زندگی حضرت یوشع بن نون(ع)

در قرآن مجید نام یوشع ذکر نشده است؛ ولی مفسران و محققان، در تفسیر آیه های ۱۲ و ۲۳سوره مائده و آیه ۶۰ سوره کهف به داستان زندگی او پرداخته و این آیات را منطبق بر یوشع دانسته اند:

در تفسیر آیه ۱۲ سوره مائده چنین آمده است:

(و بعثنا منهم اثنى عشر نقیبا ترجمه: و از میان آنان دوازده سالار گماشتم)

موسی (ع) به فرمان خداوند دوازده سالار و نقیب را از میان اسباط دوازده گانه بنی اسرائیل برگزید تا از اخبار سرزمین شام یا سرزمین مقدس و مردم ستمگر آن پرس و جو کنند. موسی (ع) آن دوازده تن را به آن سامان اعزام کرد.

 یوشع بن نون از زمره آن دوازده نقیب بود که سرانجام فتح آن دیار نیز به دست وی صورت پذیرفت.

همچنین در آیه ۲۳ همین سوره این گونه ذکر شده:

 (قال رجلان من الذین یخافون أنعم الله علیهما ادخلوا علیهم الباب فإذا دخلتموه فإنکم غلبون و على الله فتوکلوا إن کنتم مؤمنین

دو نفر از مردانى که از خدا مى ترسیدند و خدایشان به آنها نعمت [عقل و ایمان] داده بود، گفتند: از آن دروازه بر آنها وارد شوید، که اگر از آن جا وارد شدید، قطعا پیروز خواهید شد، و بر خدا توکل کنید اگر ایمان دارید )

در باره اینکه این دو نفر چه کسانى بوده اند غالب مفسران نوشته اند که آنها یوشع بن نون و کالب بن یوفنا (یفنه) بوده اند که از نقباى دوازده گانه بنى اسرائیل محسوب می شدند. از باب اول سفر تثنیه تورات کنونى نیز استفاده مى شود که نام این دو نفر یوشع و کالیب بوده است.

هم چنین در تفسیر آیه ۶۰ سوره کهف در داستان موسی و خضر، یوشع بن نون را یکی از دو مصاحب موسی (ع) دانسته اند. خداوند در این آیه می فرماید:

(و إذ قال موسى لفتئه لا أبرح حتى أبلغ مجمع البحرین أو أمضى حقبا

و هنگامى که موسى به جوان [همراه] خود گفت: همچنان خواهم رفت تا به محل تلاقى دو دریا برسم، هر چند مدتى طولانى به راه خود ادامه دهم )

(کهف،۶۰) منظور ازفتاه  در اینجا طبق گفته بسیارى از مفسران، و بسیارى از روایات یوشع بن نون مرد رشید و شجاع و با ایمان بنى اسرائیل است، و تعبیر به  فتى (جوان) ممکن است به خاطر همین صفات برجسته، و یا به خاطر خدمت به موسى و همراهى و همگامى با او بوده باشد.

 علامه طباطبایی می فرماید:

(درباره آن جوانى که همراه موسى (ع) بوده بعضى گفته اند وصى او یوشع بن نون بوده، و این معنا را روایات هم تایید مى کند. و بعضى گفته اند: از این جهت فتى نامیده شده که همواره در سفر و حضر همراه او بوده است، و یا از این جهت بوده که همواره او را خدمت مى کرده است.)

جنگ حضرت یوشع بن نون (ع) با بلعم باعورا

اریحا حرکت کرد و پیشاپیش لشکرش یوشع بن نون و کالب بن یوفنا بودند. هنگامى که به شهر اریحا رسیدند، جباران شهر به نزد بلعم بن باعور که از اولاد لوط بود رفتند و بدو گفتند: موسى آمده تا با ما بجنگد و ما را از شهر و دیارمان بیرون کند. تو آن ها را نفرین کن. بلعم که اسم اعظم خدا را مى دانست – به ایشان گفت: پیغمبر خدا و مردمان باایمان را نفرین کنم با این که فرشتگان الهى همراه ایشان هستند؟ آن ها اصرار کردند ولى او امتناع ورزید تا آن که نزد همسرش آمدند و هدیه اى براى آن زن آوردند و از او خواستند تا به هر ترتیبى شده شوهرش را با این کار موافق سازد تا به موسى و لشکریانش نفرین کند. زن با اصرار عجیبى او ار حاضر کرد.

بلعم برخاست و سوار بر الاغ خود شد تا ره کوهى که مشرف بر بنى اسرائیل بود برود و در آن جا نفرین کند. مقدارى که راه رفت، الاغ از حرکت ایستاد و روى زمین خوابید. بلعم پیاده شد و چندان او را بزد که از جا برخاست، ولى هنوز چند قرمى نرفته بود که دوباره خوابید وقتى براى بار سوم نیز این واقعه تکرار شد، خداوند آن حیوان را به زبان آورد و به بلعم گفت: واى بر تو اى بلعم! به کجا مى روى؟ مگر فرشتگان را نمى بینى که مرا باز مى گردانند. بلعم باز هم اعتنایى نکرد و هم چنان پیش رفت تا مشرف بر بنى اسرائیل گردید و خواست نفرین کند، ولى نتوانست. هرگاه مى خواست بر آن ها نفرین کند، زبانش به دعا بازمى گشت تا وقتى که زبان از کامش خارج شد و دانست که این کار میسر نیست. آن وقت بود که به قوم خود گفت: اکنون دیگر دنیا و اخرتم تباه شد و کارى از من ساخته نیست و راهى جز مکر و حیل به آن هابه جاى نمانده. سپس به آن ها دستور داد: زنان را آرایش کنید و کالاهایى به دست آن ها بدهید و به عنوان فروش ‍ کالا به میان لشکر موسى بفرستید و به ایشان سفارش کنید اگر مردى از لشکریان موسى خواست با آن ها درآمیزد و زنا کند، ممانعت نکنند، زیر اگر یکى از آن ها زنا کند و با زنى درآمیزد، هلاک مى شوند و شرشان از شما برطرف مى شود. پس زنان را آراستند و اجناسى به عنوان فروش به دستشان دادند و به میان لشکر موسى فرستادند. زمرى بن شلوم که رئیس شمعون بن یعقوب بود یکى از زن ها را گرفت و به نزد موسى آورد و گفت: به عقیده تو این زن بر من حرام است، ولى به خدا ما از تو اطاعت نمى کنیم. سپس آن زن را به خیمه خود برد و با او زنا کرد. در این وقت بود که خداوند طاعون را بر او مسلط کرد و در یک ساعت بیست هزار یا هفتاد هزار نفرشان هلاک شدند.

تا سرانجام فنحاص بن عیزار بن هارون که امیر لشکریان موسى بود بیامد و چون از موضوع مطلع گشت، خشمناک شد و یک سره به خیمه زمرى بن شلوم رفت و او را با زنى که در خیمه اش بود بکشت و و طاعون برطرف گردید. از راوندى هم در قصص الانبیاء حدیثى نظیر داستان فوق با مختصر اختلاف و اختصار بیشترى نقل شده، ولى به جاى حضرت موسى نام یوشع بن نون ذکر شده است، چنان که مسعودى نیز در اثبات الوصیه به همین گونه نقل کرده است. مورخان عمر یوشع بن نون را ۱۲۶ یا ۱۲۰سال نوشته اند و قبر او را برخى از تواریخ، در کوه افرائیم و در فلسطین ذکر کرده اند.

وفات حضرت یوشع بن نون(ع)

و بالاخره یک روز یوشع در آخرین روزهای زندگی خود چون پایان خود را نزدیک دید تمام قوم را در شکیم  جمع نمود و آخرین سخنان خود را به قوم گفت، آخرین اندرزها، غنی ترین و پر ارزش ترین میراثی که یکنفر میتوانست از خود بجا بگذارد:

( یهوه خدای اسرائیل چنین میگوید :… و زمینی که در آن زحمت نکشیدید و شهرهایی را که بنا ننمودید به شما دادم که در آنها ساکن میباشید و از تاکستانها و باغات زیتون که نکاشتید میخورید،پس الان از یهوه بترسید و او را به خلوص و راستی عبادت نمائید و خدایان را که پدران شما به آن طرف نهر و در مصر عبادت نمودند از خود دور کرده یهوه را عبادت نمائید و اگر در نظر شما پسند نیاید که یهوه را عبادت نمائید پس امروز برای خود اختیار کنید که را عبادت خواهید نمود، خواه خدایان را که پدران شما که به آن طرف نهر بودند عبادت نمودند خواه خدایان اموریان را که شما در زمین ایشان ساکنید و اما من و خاندان من یهوه را عبادت خواهیم نمود.)

طبق نقل مشهور، موسى (ع) در وادى تیه از دنیا رفت و پس از وفات او، نبوت به وصى آن حضرت یوشع بن نون که از اولاد افرائیم بن یوسف بود منتقل شد.در حدیث آمده ا ست که حضرت موسی در مرگ هارون گریبان پاره کرد. حضرت موسی (ع) پیش از وفاتش، حضرت یوشع بن نون را وصی خود ساخت. موسى در واپسین روزهاى عمر خود الواح مقدس را که احکام خدا بر آن نوشته شده بود به ضمیمه زره خود و یادگارهاى دیگرى در آن نهاد، و به وصى خویش سپرد. یوشع بن نون در ۹۷ سالگی به وصایت رسید. یوشع، بنى اسرائیل را به جنگ عمالقه برد و پس از مدتى که با آن ها جنگید، خداى تعالى پیروزى ار نصیب او فرمود و شهر اریحا را فتح کرد و بنى اسرائیل را در آن شهر سکونت داد.

در روایتى آمده است که یوشع بن نون سى سال پس از موسى زنده بود و در این مدت سر و سامانى به کار بنى اسرائیل داد و با دشمنان آن ها جنگید و همه را قلع و قمع کرد و سرزمین فلسطین و شامات را میان آن ها تقسیم نمود. از جمله کسانى که بر ضد او قیام کردند

ضمن داستان جنگ هاى یوشع بن نون با دشمنان بنى اسرائیل، نام بلعم بن باعور در تواریخ و پاره اى از روایات ذکر شده و جمعى از مفسران آیات سوره اعراف را نیز به او تفسیر کرده اند.خداى تعالى در آن سوره در دو آیه پیغمبر بزرگوار خود را مخاطب ساخته مى فرماید: بخوان برایش حکایت آن کسى را که آیات خود را بدو یاد دادیم و از آن ها بیرون شد و از شیطان پیروى کرد و از گمراهان گردید و اگرمى خواستیم او را به وسیله آن آیات بالا مى بردیم، ولى او به دنیا گرایید و از هواى نفس خود پیروى کرد. حکایت سگى است که اگر بر او حمله کنى پارس کند و اگر واگذاریش پارس کند. این است حکایت مردمى که آیات ما را تکذیب کنند. این داستان را بر ایشان بخوان شاید اندیشه کنند.

مدفن

کشور: فلسطین در کوه افرائیم

 

ضریح حضرت یوشع بن نون (ع)

 

قبر منسوب به حضرت یوشع (ع) در گورستان تاریخى تخت فولاد اصفهان

 

 مالک اشتر نخعی

هنوز صداى او از دل تاریخ شنیده مى شود، چهارده قرن گذر ایام نتوانسته است او را در کام خود فرو برد.

گویى اینک در نخیله سوار بر اسب در تدارک سپاه و جهاز جنگى به شتاب در حرکت است تا گمراهان را درهم شکند.
بازوان ستبرش در گودى سپر فرو رفته ، با چشمان نافذش راه پر پیچ و خم صفین را نظاره مى کند و دشمن را زیر نظر دارد. 

او شیر عراق و پهلوان ایمان و شجاعت و بصیرت ، پرچم دار على ابن ابیطالب ، مالک اشتر فرزند رشید بنى مذحج است . اگر بخواهیم او را بشناسیم باید به سراغ مولا و مرادش برویم که این چنین او را معرفى مى کند: ... در روزهاى خوفناک نمى خوابد و در اوقات بیم و هراس از دشمنان روى بر نمى تابد، بر بدکاران از آتش سوزان سختتر است ؛ او مالک فرزند حارث برادرى از قبیله مذحج است

این وصف را آن زمان که مصر در آتش فتنه مى سوخت و امام مصر را بر خود و عراق مقدم داشت و پرچمدارش را به آن وادى فرستاد در نامه اى خطاب به مردم آن سامان نوشته است .

در جاى دیگر، امیر و مقتدایش اینچنین او را وصف مى کند:

(مالک بن حارث اشتر را ... زره و سپر خویش قرار دهید. چه این که او کسى است که احتمال نمى دهم سستى به خرج دهد و لغزش پیدا کند، و نیز از این بیمناک نیستم که کندى نماید آنجا که سرعت لازم است و با سرعت به خرج دهد در جایى که آرامش لازم است .)

باز هم اگر بخواهیم وصفش را بیشتر بدانیم امام و رهبرش او را چنین توصیف مى کند:

(او شمشیرى است از شمشیرهاى خدا که نه تیزیش به کندى مى گراید و نه ضربتش بى اثر مى گردد.
اگر او فرمان بسیج داد حرکت کنید و اگر دستور توقف داد توقف نمایید.
که ، او هیچ اقدام ، هجوم یا عقب نشینى و پیشروى جز به فرمان من نمى کند. من شما را بر خودم مقدم داشتم که او را به فرمانداریتان فرستادم . او نسبت به شما ناصح و خیرخواه است و نسبت به دشمنانتان سختگیر)

و اگر باز هم بخواهیم قدر و منزلت مالک اشتر را نزد امامش بدانیم به نامه 53 نهج البلاغه یعنى همان عهدنامه معروف مالک اشتر نظر باید انداخت .

مالک بن حارث عبد یغوث نخعی، معروف به مالک اشتر، از فرماندهان نظامی و بزرگ و از دلاوران شجاع و یاران و اصحاب خاص امیرالمؤمنین علی علیه السلام. او مردی بسیارقوی و از رهبران و بزرگان شیعه است و بسیار عالم و زاهد و عاقل و زندگی با فقر و درویشی داشت. بر قوم خود ریاست داشت و با جماعت کوفی برای مطالبه حقوق خودشان، به نزد خلیفه سوم(عثمان) رفت. سعیدبن عاص والی عثمان در کوفه، به دستور عثمان و در ادامه سیاست تبعیدی که عثمان آن را دنبال می کرد، مالک را به همراه 9 نفر دیگر به شام تبعید و بعد به کوفه برگرداند و مجددا به حمص تبعید نمود. مالک اشتر مردم را برای بیعت با حضرت علی (ع) رهبری کرد.

مهمترین واقعه

مهمترین واقعه زندگی مالک اشتر در سال 38 هـ ق بود که امیرالمؤمنین علی (ع) او را به حکومت مصر منصوب کرد و فرستاد تا فتنه ای به کمک معاویه بر ضد محمدبن ابی بکر بپا شده بود، خاموش کند. پیش از آنکه به مصر رود آن حضرت برای اهل مصر کاغذی نوشت که بعضی از مفاد آن چنین بود: بنده ای از بندگان خدا را به سوی شما فرستادم که در زمان ترس، چشمش خواب ندارد و در هنگام خطر، از دشمن نمی ترسد. او مالک پسر حارث از طایفه مذحج است. پس گفته های او را بشنوید و به فرمان او که مطابق حق باشد گردن نهید. اکنون با همه نیازی که به او دارم، او را نزد شما فرستادم که خیرخواه شماست.

علی(ع) زمانی که او را به حکومت مصر منصوب کرد نامه ای برای او نوشت که مشتمل بر لطائف و محاسن بسیار و پند و حکمت زیاد است. این منشور حکومتی و عهدنامه که حضرت به مالک عطا نمود، از نفیس ترین و ارزنده ترین مطلب حکمرانی و حکومت داری و مردم داری است که بسیار معروف و بارها آن ترجمه شده و در نهج البلاغه آمده است.

بنا به نقل تاریخ، چون این خبر به معاویه رسید پیغام داد برای یکی از مالکان روستاهای بین راه مصر، که مالک اشتر را مسموم کن تا من خراج بیست سال را از تو نگیرم. وقتی مالک به آنجا رسید، دهقان که فهمیده بود او عسل را زیاد دوست دارد، مقداری عسل مسموم برای مالک، هدیه آورد و قدری هم از اوصاف و فوائد عسل، حرف زد. او شربتی از آن عسل زهرآلود را خورد که هنوز کاملا از گلوی او پائین نرفته بود که در همان بین راه از دنیا رحلت نمود. بعضی گفته اند که شهادتش در قلزم واقع شد و نافع، غلام عثمان او را مسموم کرد.

تولد

مالک فرزند حارث بن عبد یغوث نخعى معروف به مالک اشتر کنیه اش ابو ابراهیم است وى از اهالى یمن بود که در زمان رسول خدا (ص) به شرف اسلام نایل آمد و چون به دیدار پیامبر (ص)توفیق نیافت لذا او را جزو تابعین به شمار آورده اند. مالک از یمن به کوفه آمد و در همان جا ساکن گردید و چون مردى شجاع و دلاورى با تقوا بود در جنگ ها و فتوحات اسلامى از جمله در جنگ تبوک در سال13 هجرى در عصر خلافت ابوبکر به مصاف رومیان رفت.

و در فتح دمشق به فرماندهى ابو عبیده جراح شرکت داشت.او در عین دلاورى مقابل دشمنان و منحرفان در برابر ضعیفان و درماندگان دلى رحیم و قلبى مهربان داشت.او در زمان خلافت عثمان به علت اعتراض به کارگزار ناصالح کوفه به شام تبعید شد و از آن جا به کوفه بازگردانده و سپس به حمص تبعید گردید و سرانجام در سرنگونى خلافت عثمان به یارى اصحاب رسول خدا (ص)شتافت.

 مالک پس از کشته شدن عثمان، در خلافت امیر مؤمنان (ع) بسیار تلاش کرد و با حضرت بیعت نمود و از سرداران بزرگ سپاه حضرت گردید. وى از شیعیان بسیار پاى بند و یارى دهندگان به امیرالمؤمنین (ع) بود، به طورى که رابطه دوستى او با مولاىمتقیان آن قدر زیاد بود که امام على (ع) پس از مرگ وى فرمود:

(رحم الله مالکاً، فلقد کان لى کما کنت لرسول الله (ص); خداوند مالک را رحمت کند، او براى من همان گونه بود که من براى رسول خدا (ص)بودم.)

 از آن جا که معاویه از این رابطه معنوى بین امام (ع) و مالک آگاهى داشت دستور داده بود که در خطبه ها علاوه بر لعن امیرالمؤمنین (ع)، امام حسن (ع) و امام حسین (ع)، نیز به مالک اشتر و عبدالله بن عباس لعن هم کنند.

 در شجاعت و دلاورى این مرد الهى همین بس که ابن ابى الحدید درباره اش مى گوید:

پاداش مادرى که چون مالک اشتر را پرورده است با خدا باد، که اگر کسى سوگند بخورد که خداوند متعال میان عرب و عجم شجاع تر از او، جز استادش على (ع) نیافریده است، من بر او بیم گناه ندارم، و چه نیکو گفته است آن کسى که وقتى درباره مالک اشتر از او پرسیدند، گفت:

من درباره مردى که زندگانى او مردم شام را شکست داد و مرگش مردم عراق را شکست داد، چه بگویم؟

 مالک در حدیث پیامبر (ص)

 ابن ابى الحدید مى نویسد: محدثان حدیثى از پیامبر (ص) نقل کرده اند

 که بر فضیلت و منزلت والاى مالک اشتر دلالت مى کند و آن شهادت و گواهى قاطع پیامبر (صلى الله علیه وآله) بر مؤمن بودن مالک است

 ابوذر مى گوید:

از پیامبر خدا شنیدم که فرمود:

 (یکى از شما در فلات دور افتاده اى مى میرد و گروهى از مؤمنان بر جنازه اش حاضر مى شوند و آن کس من هستم که در بیابان ربذه از دنیا مى روم و عده اى از راه خواهند رسید و مرا کفن و دفن خواهند نمود و طولى نکشید که عده اى از مسلمانان از راه رسیدند و او را کفن و دفن کردند. از جمله این افراد مالک اشتر است که پیش نماز آن گروه شد و بر جنازه ابوذر نماز گزارد.)

بنابراین مالک اشتر از جمله کسانى است که رسول خدا (ص) به ایمان و صالح بودن او به طور غیابى شهادت داده است.

 پیش گامىِ مالک در بیعت با على (ع)

 مردم مدینه پس از کشته شدن عثمان، یک صدا با امیرالمؤمنین (ع) بیعت کردند تا جامعه اسلامى بدون رهبر نماند. حتى سران ناکثین یعنى طلحه و زبیر با اختیار کامل با آن حضرت دست بیعت دادند. مالک اشتر از جمله کسانى بود که در این راه

پیش گام شد و جزو نخستین کسانى بود که با سخنان خود مردم را براى بیعت با آن حضرت تشویق نمود.

 ابن ابى الحدید مى نویسد:

 چون عثمان کشته شد، مالک اشتر خدمت حضرت (ع)آمد و گفت: یا على، مردم براى بیعت با شما جمع شده اند و به حکومت و خلافت تو راغب هستند، به خدا سوگند اگر از آن خوددارى کنى، چشمت براى بار چهارم بر آن اشک خواهد ریخت.

امیرالمؤمنین (ع) بیرون آمدند و در محلى نشستند. و مردم همه اجتماع کردند که بیعت کنند، در همین حال طلحه و زبیر آمدند ولى آن دو مى خواستند که حکومت توسط شورا تعیین شود. اما مالک اشتر گفت: آیا مگر منتظر

کسى هستید؟ اى طلحه برخیز و بیعت کن! طلحه برخاست و جلو آمد و بیعت کرد، کسى در میان جمع و موقع بیعت طلحه تفأل بدى زد و گفت: نخستین کسى که با على (ع) بیعت کرد، شل بود، این کار به انجام نمى رسد و تمام نمى شود!

  سپس اشتر به زبیر گفت: پسر صفیه برخیز، او هم برخاست و بیعت کرد و سپس مردم بر على (ع)هجوم آوردند و بیعت کردند.در نقلى دیگر آمده است: نخستین کسى که با على (ع) بیعت کرد، مالک اشتر بود. او گلیم سیاهى را که بر دوش داشت، افکند و شمشیرش را بیرون کشید، آن گاه دست على (ع)را گرفت و بیعت کرد و به زبیر و طلحه گفت: برخیزید و بیعت کنید و پس از بیعت این دو، مردم بصره که براى برکنارى عثمان به مدینه آمده بودند، برخاستند و با حضرت بیعت کردند و اول کسى که از بصریون با حضرت بیعت کرد، عبدالرحمان بن عریس بود، و سپس سایر مردم بیعت کردند.

 نمونه هایى از ایمان و اعتقاد مالک به امیرالمؤمنین (ع)

 1- هنگامى که مردم در خانه امیرالمؤمنین (ع) اجتماع کردند تا با حضرت بیعت کنند، مالک اشتر برخاست خطاب به مردم مطالبى گفت که در امام شناسى او بسیار گویا و گواه بر این مدعا است، او چنین گفت:

(اى مردم، این على وصى اوصیاء و وارث علوم پیامبران است، گرفتاریش بزرگ و تحملش نیکو است. اوست آن که کتاب خدا به ایمانش گواهى و پیامبر، بهشت را برایش شهادت داده است، همه فضائل در وجودش جمع است و هیچ کس از گذشتگان و آیندگان در تقدم او بر دیگران و علم و فضلش شک ندارد.)

 2- در کتاب الغارات آمده است:

 روزى نجاشى ( از اهالى یمن )در ماه رمضان شراب خورد و امام (ع) او را حد زد و یمانى از امام دلگیر شده و شخصى را به نام طارق نهدى را براى اعتراض نزد امام (ع) فرستاده، امام در پاسخ به طارق کار خود را با استناد به قرآن و شرع دانست.

 اما طارق با خشم فراوان از محضر امام (ع) دور شد.در راه مالک اشتر که از قبیله آنان بود، طارق را دید و گفت: آیا تو به امیر مؤمنان گفته اى که دل هاى ما را خشمگین و پراکنده ساختى؟ طارق تأیید کرد. مالک گفت:

 چنین نیست بلکه دل هاى ما گوش به فرمان او و کارهاى ما براى او و در خدمت اوست. بعد از آن طارق و نجاشى( شراب خوار در ماه رمضان) به معاویه ملحق شدند، اما مالک کوچک ترین سستى در راه مولایش از خود نشان نداد.

 3- امیر مؤمنان (ع) قبل از حرکت به جنگ با شامیان بر فراز منبر رفته، مردم را به جهاد علیه شامیان تحریض نمود، اما در این میان فردى از قبیله بنى فزاره را متهم به جنگ علیه مسلمانان کرد.

 مالک اشتر پاسخ او را داد و خطاب به امیر مؤمنان گفت:

 (اى امیرمؤمنان، آن چه دیدى تو را سست نکند و آن چه از این مرد بخت برگشته و سرکش شنیدى تو را نا امید نسازد، همانا همه این مردم شیعیان تو هستند و براى جان هاى خود در قبال جان تو ارزشى قائل نیستند و پس از تو ماندن را نمى خواهند، اگر مى خواهى ما را به مقابله دشمن ببر، به خدا سوگند این گونه نیست که هر کس از ما از مرگ بترسد، بتواند از آن رهایى یابد و به کمند آن گرفتار نگردد، و این گونه هم نیست که هر کس به زندگى کوتاه این جهان دل خوش کند، جاوید و پاینده بماند، ما خود در این خصوص برهانى قاطع و دلیلى محکم داریم و نیک مى دانیم که هرگز انسانى قبل از فرا رسیدن اجلش نخواهد مرد، و ما چگونه با قومى فاسد و منحرف بدان گونه که شما آنان را توصیف کردید جهاد نکنیم و حکم خدا را در موردشان اجرا ننماییم )

 امیرالمؤمنین (ع) در مقام تجلیل از سخنان دلگرم کننده و سازنده مالک فرمود:

(راه مشترک است و مردم در حق برابرند و هر کس سعى خود را براى خیر خواهى همگان به کار برد تکلیفش را به انجام رسانده است.)

 4- هنگامى که قرارداد حکمیت بین امیرالمؤمنین (ع) از یک سو، و معاویه از دیگر سو نوشته شد، مالک اشتر را فراخواندند که همراه دیگر گواهان پاى آن را گواهى کند;

 اما مالک گفت:

(دست راستم بر بدنم نباشد و دست چپم برایم بى فایده باشد اگر در این صحیفه نام من براى صلح و ترک مخاصمه نوشته شود، آیا مگر من در این مورد داراى دلیلى روشن از خداوند خود نیستم؟! آیا یقین به ضلالت و گمراهى دشنم ندارم؟! آیا اگر شما تن به پستى نمى دادید، پیروزى را به دست نمى آوردید؟)

 مردى (اشعث بن قیس، طبق نقلى) از میان مردم به اشتر گفت: به خدا سوگند، نه پیروزى را دیدى و نه پستى و زبونى را، اینک برخیز و بر خودت گواهى بده و آن چه را در این صحیفه نوشته شده، اقرار کن و تو را از مردم چاره اى نیست.

 اشتر گفت: آرى به خدا سوگند، همانا من در دنیا براى منافع این جهانى از تو روى گردان و در امر آخرت براى ثواب هاى آخرت نیز از تو بى رغبتم، و خداوند با این شمشیر من خون مردانى را ریخته است که تو در نظرم بهتر از آن ها نیستى و خون تو هم از خون آن ها محترم تر نیست. سپس گفت: آرى آن چه امیرالمؤمنین در آن داخل شده است، داخل مى شوم و از آن چه خارج شده است، خارج مى شوم; زیرا امیرالمؤمنین (ع) داخل نمى شود مگر در هدایت و صواب.

 حمایت مالک از سخنان امیر مؤمنان (ع)

 وقتى خبر تصرف بصره توسط ناکثین به سمع امیر مؤمنان (علیه السلام) رسید، آن حضرت که در ذى قار بود، سخنرانى مهمى ایراد کرد و در ضمن آن از اعمال ظالمانه طلحه و زبیر به خدا شکایت نمود و گفت:

 (اللهم انّ طلحة و الزبیر قطعانى و ظلمانی و ألبّا علىّ، و نکثا بیعتى، فاحلل ما عقداه، و انکث ما أبرما، و لا تغفر لهما أبداً، و أرهما المساءة فیما عملا و أمَّلا;پروردگارا، همانا طلحه و زبیر از من بریدند و بر من ستم کردند و بر من شورش نمودند و بیعت مرا شکستند. پروردگارا، آن چه را آنان گره زده اند بگشاى و آن چه را استوار کرده اند از هم بگسل، و آن دو را هرگز نیامرز و در آن چه کرده اند و به آن دل بسته اند فرجامى ناخوش بهره ایشان فرماى)

 چون سخنان امام (ع) تمام شد مالک اشتر برخاست و پس از حمد و ثناى خدا چنین گفت:

 (اى امیرالمؤمنین سخن تو را شنیدیم و همانا درست مى گویى و خدا تو را موفق دارد، یا على، تو پسر عمو و داماد و وصى پیامبر مایى و نخستین کسى هستى که او را تصدیق کردى، و همراهش نمازگزاردى، و در همه جنگ هاى او شرکت نمودى، از این رو در این موارد بر همه امت فضیلت دارى و از همه برترى و براى جانشین پیامبر (ص) از همه سزاوارترى، یا على، هر کس از تو پیروى کند به بهره خود رسیده و مژده رستگارى را دریافته است و آن کس که از فرمان تو سرپیچى نماید و از تو روى گرداند به جایگاه خود در هاویه دوزخ منزل گزیده است.اى امیرالمؤمنین، سوگند به جان خودم که کار طلحه و زبیر و عایشه براى ما آسان و ماهیتشان برایمان روشن و شناخته شده است آن ها بى آن که از تو خلافى ببینند و یا ستمى نموده باشى از تحت فرمان تو خارج شده اند و به این اقدام خطیر مبادرت نموده اند، اگر آنان مى پندارند که خون عثمان را طلب مى کنند، نخست باید از خود قصاص بگیرند که آن دو، نخستین کسانى بودند که مردم را بر او شوراندند و مردم را به ریختن خونش واداشتند، و خدا را گواه مى گیرم که اگر به بیعتى که از آن بیرون رفته اند باز نگردند آن دو را نیز به عثمان ملحق خواهیم ساخت چرا که شمشیرهاى ما بر دوش هاى ماست و دل هاى ما در سینه هایمان محکم و استوار است، و ما امروز همان گونه ایم که دیروز بودیم.) مالک این سخنان قاطع و محکم را گفت و بر جاى خود نشست.

 شهادت مالک اشتر

امیرالمؤمنین علیه (ع). او برای من آن چنان بود که من برای پیامبر خدا بودم.

 مالک بن حارث عبد یغوث نخعی معروف به مالک اشتر یکی از امرای شجاع و بزرگ بوده است. وی بر قوم خود ریاست داشت و در جنگ یرموک شرکت کرد و یک چشم خود را از دست داد. از شیعیان مخلص امیرالمؤمنین و از فرماندهان بزرگ و شجاع آن حضرت بود که در جنگ جمل و جنگ صفین امام را همراهی می‌کرد و رشادت‌ها و جانفشانی‌های او در این پیکارها در تاریخ مضبوط است.

امیرالمؤمنین او را به حکومت مصر منصوب فرمود و منشور حکومتی‌ای که به مالک عطا فرمود از نفیس‌ترین و ارزنده‌ترین مطالب حکمرانی و مردم‌داری و حکومت‌داری است که در نهج البلاغه نیز آمده است .

معاویه چنان از او در خوف بود که وقتى شنید، مالک به عنوان استاندار بسوى مصر در حرکت است ، به شدت در هراس شد و پایه هاى تخت فرعونیش را متزلزل دید. از یک سو به جاسوس ‍ خود جایستار پیغام داد که اگر موفق شود مالک را از سر راه بردارد براى تمام عمر از خراج معاف خواهد بود و از طرف دیگر مردم شام را جمع کرد و با اعلام این خبر گفت : بیایید همگى دعا کنیم تا مالک به مصر نرسد! که رسیدن او به مصر کار ما را و شما را تمام خواهد کرد.

جایستار در مسیر حرکت مالک ، با عسل مسموم از او پذیرایى کرد و ایمان خود را با معاف شدن از خراج مبادله نمود. شهادت مالک ، معاویه و شام را غرق در شادى ساخت در حالى که على (ع) و مومنان در اندوهى بزرگ فرو رفتند. مالک به فرمان امام على (ع) به سوى مصر مى رفت تا فتنه بزرگى که در شرف رخدادن بود خاموش کند، چرا که بعد از جنگ صفین و جریان حکمیت ، آرام آرام زمزمه هاى مخالفت با محمد بن ابى بکر استاندار امام در مصر برخاسته و مخالفین امام که از سوى شام حمایت بیدریغ مى شد، جرات اظهار مخالفت یافته بودند. امام براى مهار آشوب و رفع تشنج ، تنها مالک را کار آمد این عرصه مى شناخت و تدبیر و شناخت و شمشیر وى را چاره ساز حفظ مصر که بسیار مهم است مى دانست .

آن هنگام که خبر شهادت مالک به معاویه رسید بسیار خرسند شد. مردم را حمع کرد و به آنان گفت :

على دو دست داشت ، یکى را در صفین قطع کردم (مقصود عماریاسر بود) و دیگرى امروز قطع شد. شهادت مالک در سال سى و هشتم هجرى بود.
در سال 37 هجری در مسیر مصر، به توطئه و تحریک معاویه ، توسط یکی از مالکان روستاهای بین راه مسموم شد و درگذشت.

امام ، اندوهگین از دست دادن یار باوفایى چون مالک ، فرمود:

(خداوند مالک را رحمت کند، او براى من چنان بود که من براى رسول خدا بود.
مالک اشتر، آن که در شناخت حق و باطل کوشا بود و در قیام و جهاد تا شهادت لحظه اى آرام و قرار نداشت .)

 این چنین پس از شهادت از سوى امام و مولایش توصیف مى شود:

(خداوند مالک را جزاى خیر دهد، اگر کوه بود از پایه هاى بزرگ آن به شمار مى رفت و اگر سنگ بود سنگى سخت و استوار بود. آگاه باشید به خدا سوگند که مرگ تو (اى مالک ) عالمى را ویران مى کند. بر مردى مانند مالک باید گریه کنندگان گریه کنند.)

امام بر مرگ پرچمدار باوفایش بسیار گریست و چون در این باره مورد پرسش همراهانش قرار گرفت فرمود:

(به خدا قسم شهادت او مردم مغرب (شام ) را عزیز و مردم مشرق (عراق ) را ذلیل کرد.)

 آنگاه فرمود :

( هل موجود کمالک آیا کسى مانند مالک وجود دارد؟
و ما اینک نیز در مقابل این پرسش مولایمان على علیه السلام قرار داریم . )

راستى آیا کسى چون مالک وجود دارد؟

راستى مى توان چون مالک بود؟ آیا راه مالک پیمودنى است ؟ آیا چون مالک مى توان تا آخر فقط بر اساس ایمان و بصیرت و شجاعت و پایدارى در میدان حق بر علیه باطل ایستاد؟

آیا چون مالک مى توان در شبهاى حادثه خواب به چشم راه نداد و براى دشمنان حق از آتش گدازنده تر بود؟

آیا چون مالک مى توان یاور مظلوم و دشمن ظالم بود؟ آیا چون مالک مى توان پیرو امام و رهبر بود؟

آیا چون مالک مى توان دوست و دشمن را از یکدیگر تشخیص داد؟

آیا مى توان چون مالک زیست و چون مالک مرد و چون مالک رضایت امام خود را به دست آورد؟

آرى مى توان چون مالک بود؛ مشروط بر آن که آن سه ویژگى مالک اشتر یعنى ایمان و بصیرت و پایدارى را تا آخر همراه داشت .
در سایه ایمان و تقواست که راه هدایت را در کوران غبار فتنه ها مى توان جست با بصیرت و آگاهى است که مى توان از برخوردهاى کج اندیشانه و گمراه کننده در امان ماند. و با صبر و شجاعت است که در برابر آزمایش و ابتلاء و سختى هاى حق گویى و حق پویى ، مقاومت و ایستادگى ممکن خواهد شد.
آرى تنها در سایه این صفات است که دنیا و چرب و شیرینى آن خواص و نخبگان برگزیده اى چون مالک بن حارث - اشتر - را در کام خود نمى بلعد. و آنها را همچون ستارگان فروزنده اى در وراى زمانها و مکانها، الگو و راهنماى انسانها قرار مى دهد.
او فرزندى خیرحواه و شمشیرى برنده و ستونى استوار بود و خواهد بود

 

سلمان فارسی

 

مقبره یِ سلمانِ فارسی در شهرکی به نام سلمان پاک، در جنوب شهرِ بغداد، پایتختِ عِراق

زادگاه و کودکی

سلمان فارسی یا روزبه از صحابه ایرانی مشهور  حضرت محمد(ص)، پیامبر اسلام بود که او را از اهل بیت خواند. او با این که پسر یکی از زمین داران ایران بود، زرتشتی باقی نماند و سال‌ها در پی حقیقت و دین راستین به سرزمین‌های گوناگون سفر کرد که در همین سفرها در سرزمینی به بردگی درآمد و سپس توسط حضرت محمد (ص) آزاد گشت. سلمان فارسی که دانش‌های ایرانیان را می‌دانست از مشاوران محمد، از جمله طراح اصلی حفر خندق در جنگ خندق بوده‌است. او در انتهای عمر خود والی مدائن گردید.

از شهرهای گوناگونی چون: کازرون فارس، اصفهان ، دشت ارژن استان فارس  و رامهرمزخوزستان به عنوان زادگاه سلمان فارسی یاد شده‌است. برخی از محققان او را از خاندانی مزدکی می‌دانند و برخی معتقدند از طبقه برگزیدگان جامعه مانوی بوده‌است.

ایمان به مانی

سلمان فارسی از طبقه برگزیدگان جامعه مانوی بوده‌است و چون دین مانی را بر دین زرتشتی ترجیح داده بود مجبور به فرار از ایران شد.

ایمان به مسیحیت

او در زمانی که پسری بیش نبود به مسیحیت روی آورد. او سپس برای تحصیل دین به سوریه رفت. ابوریحان بیرونی در (الآثار الباقیه عن القرون الخالیه)می‌نویسد:

(انجیل سبعین (بلامس) نام انجیلی است که سلام پسر عبدالله سلام از زبان سلمان فارسی نوشته‌است.)

او پس از فوت استادش همراه با کاروانی رهسپار شبه جزیره عربستان شد. چون وعده ظهور پیامبری را شنیده بود. در راه کاروان مورد حمله قرار می‌گیرد و او به اسارت در آمد و مردی یهودی از مدینه او را به بردگی خرید و به یثرب برد.

ایمان به اسلام

روایت مستند و پذیرفته‌شده‌ای میان مورخان شیعه و غیر شیعه هست که سلمان چون علائم پیامبر خاتم را شنیده بود روزی ظرفی خرما برای پیامبر آورد و گفت صدقه‌است حضرت محمد(ص) آن را نپذیرفت. روز دیگری ظرفی خرما آورد و در پاسخ حضرت محمد (ص)گفت که صدقه نیست و هدیه‌است که حضرت  محمد(ص) آن را پذیرفت. سلمان از این رویداد (که نخوردن صدقه از سوی  حضرت محمد(ص) را ثابت می‌کرد) و بررسی دیگر نشانه‌ها به پیامبری او ایمان آورد و با کمک وی آزاد شد و کم‌کم بزرگ‌ترین صحابه حضرت  محمد(ص) و حضرت علی (ع)شد.

در تاریخ گزیده حمداله مستوفی آمده‌است که روزبه (سلمان فارسی) پس از فرار از ایران در حوالی حجاز توسط قبیله بنی کلب به بردگی گرفته شد و به قبیله دیگری فروخته شد تا اینکه سرانجام در شمار اصحابرحضرت محمد(ص)، پیامبر اسلام درآمد و  حضرت محمد(ص) سلمان فارسی را از بردگی آزاد کرده و از مشاوران خود قرار داد.

در سفینة البحار آمده‌است هنگامی که حضرت  محمد (ص)به مدینه هجرت کرد با دعوت وی با دین اسلام آشنا شد و مسلمان شد وحضرت  محمد(ص) با مولای او قراردادی بست که سلمان کار کند و از درآمدهای خود، خود را آزاد کند. پیامبر و مسلمانان مدینه به او کمک کردند که بهای خود را (به مبلغ چهل نهال خرما و چهل وقیه-هر وقیه معادل چهل درهم) به یهودی بپردازد و آزاد شود.

جنگ خندق

در جنگ خندق، که در سال ۵ هجری رخ داد و به پیشنهاد سلمان، پیرامون شهر خندق کندند. واژهٔ خندق عربی‌شدهٔ واژهٔ پارسی میانه کَندَگ و به معنی کَنده‌است. در زبان‌های کهن ایرانی چون اوستایی و فارسی باستان، ریشهٔ (کن) به معنی (کندن) امروزی به کار می‌رفته‌است و (فرکنتن)یعنی آغاز به ساختن ساختمان یا شهر. هر گروهی می‌خواست سلمان با آنها باشد؛ مهاجران می‌گفتند: سلمان از ما است و انصارو انصار می گفتند : سلمان از ماست

 آزادى و نامگذارى سلمان

پیامبر گرامى اسلام(ص) سلمان را به مبلغ چهل نهال خرما و چهل وقیه (هر وقیه معادل چهل درهم)، از مرد یهودى، خرید و آزادش ساخت و نام زیباى (سلمان‏) را بر او نهاد. این تغییر نام، بیانگر آن است که:

واژه (سلمان‏)از سلامتى و تسلیم گرفته شده است. انتخاب این نام زیبا از سوى پیامبر(ص) نشانه پاکى و سلامت روح سلمان است.

فضیلتهاى برجسته سلمان

سلمان، الگوى مسلمان کمال‏جو، وارسته و خودساخته است و ارزشهاى متعالى بسیارى در خویش گردآورده بود. بخشى از این فضایل عبارت است از:

1- نزدیکى به رسول خدا(ص)

سلمان، پس از پذیرفتن اسلام، چنان در راه ایمان و معرفت اسلامى پیش رفت که نزد رسول خدا جایگاهى والا یافت و مورد ستایش معصومان(ع) قرار گرفت. بخشى از سخنان آن بزرگان در باره سلمان چنین است:

الف) در ماجراى جنگ خندق، که در سال پنجم هجرى رخ داد و به پیشنهاد سلمان پیرامون شهر خندق کندند. هر گروهى مى‏خواست‏سلمان با آنها باشد; مهاجران مى‏گفتند: سلمان از ما است. انصار مى‏گفتند: او از ما است. پیامبر(ص) فرمود: (سلمان منا اهل البیت) سلمان از اهل بیت ما است.

ب) جابر نقل مى‏کند که رسول خدا(ص) فرمود:

(همانا اشتیاق بهشت‏به سلمان بیش از اشتیاق سلمان به بهشت است; و بهشت‏به دیدار سلمان عاشق‏تر از دیدار سلمان به بهشت است.)

ج) پیامبر اکرم(ص) فرمود:

(هر که مى‏خواهد به مردى بنگرد که خداوند قلبش را به ایمان درخشان کرده، به سلمان بنگرد.)

د) آن بزرگوار همچنین فرمود:

(سلمان از من است، کسى که به او ستم کند به من ستم کرده است و کسى که او را بیازارد مرا آزرده است.)

و) امام صادق(ع) فرمود:

(سلمان علم الاسم الاعظم‏-سلمان اسم اعظم را مى‏دانست. )

این سخن بدان معناست که سلمان از نظر عرفان، به مقامى رسیده بود که حاصل اسم اعظم الهى بود. اگر کسى چنین لیاقتى داشته باشد، دعایش به اجابت مى‏رسد و کرامات عظیمى از او سر مى‏زند.

2- علم سلمان

پیامبر اسلام(ص) فرموده است: (اگر دین در ثریا بود، سلمان به آن دسترسى پیدا مى‏کرد.)

وسعت و عمق آگاهیهاى سلمان به حدى بود که براى هر کس قابل هضم نیست. امام صادق(ع) فرمود: رسول خدا(ص) و على(ع) اسرارى را که دیگران قدرت تحمل آن را نداشتند به سلمان مى‏گفتند و او را لایق نگهدارى علم مخزون و اسرار مى‏دانستند; از اینرو یکى از القاب سلمان،(محدث‏) است.

سلمان داراى علم بلایا و منایا (حوادث آینده) بود و همچنین از متولمان(قیافه‏شناسان) و محدثان به شمار مى‏رفت. جایگاه علمى سلمان چنان بود که امام صادق(ع) در باره‏اش فرمود:

 (در اسلام، مردى که فقیه‏تر از همه مردم باشد، همچون سلمان، آفریده نشده است.)

پیامبر اسلام(ص) فرمود:

(سلمان دریاى علم است که نمى‏توان به عمق آن رسید.)

البته دانش سلمان، به معارف فکرى محدود نمى‏شد و آگاهیهاى فنى او نیز در حد بالایى بود. در جنگ خندق، طرح کندن خندق را سلمان خدمت پیامبر(ص) پیشنهاد کرد و عملى شد. همچنین در جنگ طائف، طرح ساختن(منجنیق‏) براى درهم کوبیدن قلعه‏هاى مشرکان از ابتکاراتى است که به سلمان نسبت داده شده است.

بنابراین، سلمان حق دارد از مقام علمى‏اش چنین تعبیر کند:

اى مردم! اگر من شما را از آنچه مى‏دانستم مطلع مى‏کردم، مى‏گفتید، سلمان دیوانه است، یا به کسى که سلمان را بکشد درود مى‏فرستادید.

3- عبادت سلمان

آنچه به عبادت سلمان ارزش بیشترى مى‏دهد، علم و آگاهى اوست. چرا که عبادت آگاهانه و پرستش از روى بصیرت از عبادت سطحى و ظاهرى ارزشمندتر است.

امام صادق(ع) فرمود: روزى پیامبر اسلام(ص) به یاران خود فرمود: کدام یک از شما تمام روزها را روزه مى‏دارد.

سلمان گفت: من، یا رسول الله.

پیامبر(ص) پرسید: کدام یک از شما تمام شبها را به عبادت مى‏گذراند؟

سلمان گفت: من، یا رسول الله.

حضرت پرسید: آیا کسى از شما هست که روزى یک بار قرآن را ختم کند؟

سلمان گفت: من یا رسول الله.

یکى از حاضران که جوابهاى سلمان را خودستایى و فخرفروشى مى‏پنداشت، گفت: اکثر روزها دیده‏ام که سلمان روزه نیست، بیشتر شب را هم مى‏خوابد و بیشتر روز را به سکوت مى‏گذراند، پس چگونه همیشه روزه است و هر شب براى نیایش با خدا بیدار مى‏ماند و روزى یک بار قرآن را ختم مى‏کند؟!

پیامبر(ص) فرمود: ساکت‏باش! تو را با همسان لقمان چه کار؟ اگر مى‏خواهى چگونگى‏اش را از خودش بپرس تا خبر دهد.

سلمان گفت: در ماه سه روز روزه مى‏گیرم و خداوند فرموده است: «هر کس عمل نیکى انجام دهد پاداش ده برابر دارد. از طرف دیگر، روز آخر شعبان را روزه گرفته و آن را به روزه ماه رمضان متصل مى‏کنم و هر که چنین کند، پاداش روزه همیشه را دارد. از رسول خدا(ص) شنیدم که فرمود: هر کس با طهارت بخوابد، در ثواب، چنان است که تمام شب را عبادت کرده باشد. اما ختم قرآن، رسول خدا(ص) فرمود: هر کس یک بار سوره «قل هوالله‏» را بخواند، پاداش یک سوم قرآن را دارد و هر که دو بار بخواند، دو ثلث قرآن را خوانده است و هر که سه بار بخواند، گویا قرآن را ختم کرده است. و نیز حضرت فرمود: یا على، هر کس تو را با زبان دوست‏بدارد یک سوم ایمانش کامل شده، هر که با دل و زبان وستت‏بدارد، دو ثلث ایمان او کامل شده; و هر که با دل و زبانش دوستت‏بدارد و با دست هم یارى‏ات کند، تمام ایمان را به دست آورده است.»

4-زهد سلمان

آیات و روایات نشان مى‏دهد که «زهد» به معناى حرام ساختن نعمتهاى الهى بر خود نیست. زهد به معناى عدم دلبستگى به امور مادى است. یکى از مواردى که در تمام زوایاى زندگى سلمان، از آغاز تا پایان عمر، دیده مى‏شود زهد، پارسایى و بى‏رغبتى او به دنیاست.

سلمان، که پیرو راستین پیامبر(ص) و حضرت على(ع) بود، راه آنان را پیش گرفت و حتى وقتى فرماندار مدائن بود، ساده‏زیستى را رها نکرد. زهد و وارستگى سلمان از ایمان عمیق او سرچشمه مى‏گرفت; زیرا هر کس ایمان قویتر داشته باشد، از جاذبه‏هاى دنیوى آزادتر است. امام صادق(ع) فرمود:

(ایمان ده درجه دارد، مقداد در درجه هشتم و ابوذر در درجه نهم و سلمان در درجه دهم ایمان است.)

سلمان، خانه نداشت و هرگز دل به خانه‏سازى نمى‏داد. شخصى از او خواست تا برایش خانه‏اى بسازد ولى سلمان راضى نشد. سرانجام به سبب اصرار شخص نیکوکار اجازه داد برایش خانه بسازد، ولى سفارش کرد خانه چنان باشد که هنگام ایستادن سر به سقف آن بخورد و هنگام خوابیدن پا به دیوار برسد.

سلمان پارسا، حتى حقوق اندک سالانه (خود را هم به نیازمندان مى‏داد و بسیار اندک براى خود برمى‏داشت.

5 - دفاع از حریم ولایت

آنچه در زندگى سلمان، بسیار چشمگیر و جالب است عدم بى‏تفاوتى اوست. او با هوشیارى و جدیت کامل در صحنه‏هاى مختلف حضور داشت و در پیروى از امام‏حق لحظه‏اى تردید نکرد. او همواره، از هر فرصتى، براى گفتن حق بهره مى‏برد و مسلمانان را به امامت‏حضرت على(ع) فرا مى‏خواند. آن بزرگوار پیوسته این سخن رسول خدا را براى مردم تکرار مى‏کرد:

(همانا على(ع) درى است که خداوند گشوده است. هر کس در آن وارد شود، مؤمن است و هر کس که از آن خارج گردد، کافر است) (بهترین فرد این امت، على(ع) است.)

بعد از رحلت جانسوز رسول خدا(ص)، غصب خلافت و مظلومیت‏حضرت على(ع)، سلمان در خطبه‏اى بسیار فصیح، که مى‏توان آن را «کوبنده و افشاگرانه‏» خواند، چنین گفت:

«اى مردم! هر گاه فتنه‏ها و آشوبها را همچون پاره ظلمانى شب دیدید که برجستگان در آن به هلاکت مى‏رسند، بر شما باد به آل محمد(ص) چرا که آنها راهنمایان به سوى بهشتند، و بر شما باد على(ع). اى مردم! ولایت را در میان خود همانند سر قرار دهید.»

یعنى اگر ولایت اهل بیت (ع) را نداشته باشید، مسلمان حقیقى نیستید و دین شما سودى ندارد.

ابن‏عباس سلمان را در خواب دید و از او پرسید: در بهشت، پس از ایمان به خدا و رسول، چه چیز برتر است؟ سلمان پاسخ داد: پس از ایمان به خدا و پیامبر، هیچ چیز با ارزشتر و برتر از دوستى و ولایت على بن‏ابى‏طالب(ع) و پیرورى از او نیست.

نقش سلمان در تشیع ایرانیان

یکى از کارهاى بسیار مهم سلمان، که بخش اعظم زندگى او را فرا گرفته بود، تلاش پیگیر او در معرفى اسلام ناب و تشیع راستین بعد از رحلت رسول خدا(ص) است. او در این راستا در مدینه جهاد کرد و از هر فرصتى بهره برد. وقتى به مدائن آمد، همین عقیده را دنبال کرد و نقش بسیارى در تشیع ایرانیان داشت.

مى‏پرسند: با اینکه اسلام در عصر خلافت‏خلیفه دوم وارد ایران شد، چرا اکثریت قاطع مردم ایران، شیعه حضرت على(ع) هستند؟

در پاسخ باید گفت: عوامل متعددى سبب این گرایش است. از نخستین عوامل این گرایش، وجود سلمان در مدائن و رفت و آمد او به کوفه و حوالى آن و حتى اصفهان و ... بود. سلمان پیام‏آور اسلام ناب، منادى تشیع و نویدبخش مذهب اهل بیت (ع) بود و اکثر ایرانیان این ندا و نوید را شنیدند و پذیرفتند.

وفات

سلمان سرانجام، پس از عمرى طولانى و بابرکت، در اواخر خلافت عثمان در سال 35ه .ق وفات یافت.حضرت على(ع) پیکرش را غسل داد، کفن کرد و بر آن نماز گزارد. همراه آن حضرت، جعفر بن‏ابى‏طالب و حضرت خضر، در حالى که با هر یک از آن دو هفتاد صف از فرشتگان بودند بر پیکر سلمان نماز گزاردند.بعضى از راویان چنین نقل کرده‏اند که حضرت على(ع) بر کفن سلمان شعرى نوشت که معناى آن چنین است:

(بر شخص کریم و بزرگوارى وارد شدم، بى‏آنکه توشه نیک و قلب پاک داشته باشم; ولى بردن توشه نزد شخص کریم و بزرگوار، زشت‏ترین کار است.)

مرقد شریف حضرت سلمان(س) در مدائن، در پنج فرسخى بغداد، نزدیک تاق کسرى قرار دارد.

در این دنیاى پرتلاطم و پرزرق و برق که انسان را در گرداب گناه غرق مى‏کند، هر کس الگویى مى‏خواهد تا با سرمشق قرار دادن روش و کردارش کشتى وجودش را سالم به ساحل سعادت برساند; و زندگى سلمان فارسى براى ما ایرانیان الگویى شایسته است.

 مقداد بن اسود

ابوسعید مقداد بن عمرو بن ثعلبه بن مالک بن ربیعه بن عامر بن مطرود البهرائی الکندی که سپس‌وی را مقداد بن اسود هم خواندند، از صحابه محمد پیامبر اسلام (ص)بود. او با  حضرت محمّد (ص)از مکّه به مدینه هجرت کرد و در نبردهای حضرت محمّد(ص) در سپاه اسلام می‌جنگید.

در یکی از جنگ‌های دوران جاهلیت پای مردی از قبیله کنده را مجروح ساخت و به مکه گریخت و الاسود بن عبد یغوث الزُهری وی را به پسرخواندگی پذیرفت و وی حلیف (هم‌پیمان) قبیلهٔ بنو زهره شد.

او ازجمله هفت نفر نخستی است که با میل خود اسلام آورد. وی به همراه دیگر مسلمانان به به حبشه هجرت کرد. در همهٔ غزوه‌های محمد شرکت داشت و گاه از تیراندازن بود. در غزوهٔ بدر از معدود سواره‌ها، در احد به همراه حمزه بن عبدالمطلب از فرماندهان و در غزوه غابه فرمانده سوارکاران بود. پس از مرگ وی را به مدینه بردند.

با رحلت محمّد، مقداد پسر اسود، به پیروی از علی بن ابی طالب از بیعت با ابوبکر سرباز زد امّا پس از بیعت کردن علی با ابوبکر، او نیز بیعت نمود. او در نزد شیعیان و اهل سنت از احترام برخوردار است. مقداد، در میان اهل سنت با لقب (حارس رسول الله)به معنی نگهبان فرستاده خدا، مشهور است. تاریخ زایش و درگذشت او نامعلوم است.

مقداد از مردم حضرموت بود. حضرت محمد پیامبر اسلام(ص) دختر عموی خود (ضباعه) دختر زبیر بن عبدالمطلب را به ازدواج او درآورد. مقداد پسری داشت به نام معبد که در جنگ جمل در سپاه عایشه بود و کشته شد.

ولادت

او مقداد بن عمرو بن ثعلبة بن مالک بن ربیعة بن عامر بن مطرود البهرانی است که به اسم دیگری شهرت دارد و آن مقداد بن الاسود الکندی است.

پدرش عمرو بن ثعلبة از شجاعان قوم خود بود. او آن قدر جرأت داشت که یک دفعه چند نفر از قوم خود را به قتل رساند و مجبور شد برای در امان ماندن از انتقام، جلای قوم و قبیله نماید. از این رو به حضرموت رفت و با قبیله کنده که در بین قبائل جایگاه رفیعی داشت، هم پیمان شد. از آنان زن گرفت و مقداد از همین زن به دنیا آمد.

 اسلام آوردن

از متون هویداست که مقداد از پیشگامان در اسلام است. ابن مسعود ذکر می نماید که در ابتدا هفت نفر اسلام خود را آشکار کردند و مقداد یکی از آنها به حساب می آید. اما او ایمان خود را از آقایش الاسود بن عبد یغوث پنهان داشت. زیرا از کشته شدن خود هراس داشت. چون او از مسلمانان مستضعفی بود که زیر سلطه قریش و خصوصاً هم پیمانان خود قرار داشتند.

ولی مقداد به دنبال فرصتی بود که خود را از طوق هم پیمانی برهاند که برای او به نوعی بندگی تبدیل شده بود. در سال اول هجری این فرصت برای او فراهم شد تا این که همراه پیامبر شود و به یکی از یاران مخلص آن حضرت تبدیل گردد. پیامبر گرامی اسلام پرچم سفیدی را برای عمویش حمزه فراهم ساخت تا به همراه سی نفر از مهاجرین راه بر کاروان قریش ببندد. در همین جا بود که مقداد به همراه دوست خود عمرو بن غزوان که هنوز هم در صفوف مشرکان قرار داشتند، برای دیدار با مسلمانان همراه مشرکان بیرون شدند. وقتی مسلمانان به آنان رسیدند، به مسلمانان پیوستند و راهی مدینه شدند تا این که پیامبر خدا را ملاقات کنند. این آغازی بر جهاد طولانی او بود.

 پیامبر و مقداد

در شرایطی که مسلمانان مهاجر در وضعیت دشوار مادی قرار داشتند، زیرا تمام اموال خود را در مکه رها کرده بودند، مقداد و جمعی دیگر میهمان پیامبر خدا بودند. علاوه بر این کاروان مهاجرین قطع نشده بود. پیامبر نیز آنان را می پذیرفت و نیازهای ضروری زندگی آنان را فراهم می ساخت.

مقداد نقش بسزایی در حرکت مسلمانان تحت رهبری پیامبر داشت. پیامبر اسلام الحکم بن کیسان و عثمان بن عبدالله آزاد کرد. این دو در سریه نخلة به دست مسلمانان اسر شده بودند. سریه نخلة پاسخی به ربوده شدن دو تن از مسلمانان بود.  این دو راه را گم کرده بودند و از همراهان خود جا مانده بودند. مردم گمان کردند که قریش آنها را گرفته اند و یا به قتل رسانده اند. مقداد در این باره می گوید:

(فرمانده سپاه خواست که گردن او را بزند. اما من گفتم که ابتدا او را به پیامبر خدا برسانیم. وقتی نزد پیامبر خدا آمدیم، پیامبر خدا آنان را به اسلام دعوت کرد. سخن پیامبر طولانی شد. تا این که عمر درخواست کرد که گردن او زده شود. ولی پیامبر این نظر را نپذیرفت. در این جا بود که الحکم اسلام خود را اعلام کرد.)

مقداد در جنگ بدر در سوق دادن مسلمانان به سوی نبرد و تقویت موضع مسلمانان، نقش ارزشمندی داشت. در این جنگ بین مسلمانان و قریش توازن وجود نداشت. در همین جنگ است که مقداد خطاب به پیامبر می گوید:

(ای رسول خدا! به دستور خدا برو و ما همراه تو هستیم. به خدا سوگند ما مثل بنی اسرائیل نیستم که به موسی گفتند: تو و خدایت بروید و بجنگید و ما این جا نشسته ایم. بلکه می گوییم: تو و خدایت بروید و بجنگید و ما نیز همراه شما می جنگیم. قسم به خدایی که تو را به حق مبعوث کرده است، اگر ما  را به دور ترین جا نیز ببری، همراه تو می آییم بدون این که چیزی بگویی)

سپس پیامبر از یاران خود مشورت خواست. عین همین گفتگوها با سعد بن معاذ بزرگ اوس و مهاجران صورت گرفت. پیامبر حرفهایی زد که امید به پیروزی را بر دشمن در جان مسلمانان رقم زد. به نظر می رسد که حرفهای مقداد ارزش خاصی برای پیامبر داشته است. وقتی مقداد این حرفها را بر زبان راند، چهره پیامبر باز شد. سخن ابن مسعود نیز گویای این مطلب است:

(همراه مقداد شاهد صحنه ای بودم که صاحب این سخن دوست داشتنی ترین فرد برایم شد از چیزهایی که خورشید بر آنها تابیده بود." سپس می گوید: "دیدم که با این حرف سیمای پیامبر دگرگون شد و نورانی گردید.)

آن گونه که در روایات آمده است، در نبرد احد، مقداد در کنار زبیر به عنوان فرمانده مسلمانان ظاهر شد. نیز روایت شده است که او از اندک افرادی بود که در کنار پیامبر خدا باقی ماندند. در همان شرایطی که مسلمانان فرار کردند و از گِرد پیامبر خدا پراکنده شدند. گفته می شود که اینها هفت نفر بوده اند. علی و طلحة و زبیر و ابودجانة از جمله این نفر بوده اند. ابن عباس روایت کرده است که عبد الله بن مسعود نفر پنجم بوده است و نیز ثابت شده است که مقداد بن عمرو نفر ششم بوده است.

همین طور مقداد در غزوه الغابة که در سال ششم هجرت اتفاق افتاده است، مشارکت داشته است. این غزوه به غزوه ذی قرد معروف است. زیرا در این نبرد عیینة بن حصن با چهل نفر به شتر حامل پیامبر خدا حمله بردند. پیامبر خدا نیز به هشت نفر دستور داد که عبارت بودند از مقداد و ابوقتادة و معاذ بن ماعص و سعد بن زید و ابوعیاش الزرقی و محرز بن نضلة و عکاشة بن محضن و ربیعة بن اکتم. چند نفر دیگر هم بودند. اینان هشت شتر را نجات دادند. در این نبرد یک نفر از مسلمانان کشته شد و پنج نفر از حمله کنندگان.

 مقداد و شورا

پس از وفات پیامبر عظم الشأن اسلام مقداد نیز نقش پیشگامی خود را ایفا نمود. عمر نیز جمع کردن اعضای شورا را به او سپرد. به او گفت: "اگر پنج نفر توافق کردند و یکی ابا ورزید گردن او را بزن و اگر چهار نفر توافق کردند گردن دو نفر دیگر را بزن و اگر سه نفر توافق  کردند و سه نفر دیگر مخالفت ورزیدند، ببین که عبدالرحمن در بین کدام گروه است. پس به انتخاب او نگاه کن. اگر آن سه نفر هنوز هم بر مخالفت خود اصرار ورزیدند، گردنهایشان را بزن. اگر سه روز گذشت و به توافقی نرسیدند گردن هر شش نفر را بزن و بگذار که مسلمانان خودشان انتخاب کنند. وقتی مرا در قبرم گذاشتید، اینان را جمع کن تا یکی را از بین خود انتخاب کنند."

مقداد اعضای شش گانه شورا را در خانه جمع نمود. ابوطلحة انصاری بر درِ خانه ایستاد و پنجاه نفر مسلح همراه او برای اجرای وصیت عمر ایستادند. اما عبدالرحمن سه روز برای امر خلافت با مردم مشورت کرد. مردم دو دسته بودند گروهی موافق علی (ع ) بودند و گروهی دیگر تأیید کننده عثمان. مقداد و عمار از تأیید کنندگان علی (ع) بودند و ابن ابی سرح و ابن ابی مغیرة از تأیید کنندگان عثمان.

مقداد بن الاسود به سوی مردم آمد و گفت:

(ای مردم آن چه را می گویم بشنوید. من مقداد بن عمرو هستم. اگر با علی بیعت کردید ما نیز می شنویم و اطاعت می کنیم و اگر با عثمان بیعت کردید، می شنویم و عصیان می کنیم.)

عبدالله بن ابی ربیعة المخزوم در پاسخ او گفت:

 ( اگر با عثمان بیعت کردید ما نیز می شنویم و اطاعت می کنیم و اگر با علی بیعت کردید، می شنویم و عصیان می کنیم.)

مقداد به طعن به او پاسخ داد:

(ای دشمن خدا و دشمن پیامبرش و دشمن کتابش! از کی صالحان به سخن چون تویی گوش می دهند؟)

پس از آن که علی (ع) شرایط بیعت عبدالرحمن را قبول نکرد، با عثمان به عنوان خلیفه بیعت کردند. امام علی (ع) نیز عدم رضایت و تسلیم شدن به واقعیت پیش آمده را اعلام داشت و فرمود:

(تا زمانی که امور مسلمانان به سامان است و در آن جز بر من بر کس دیگری ستمی نمی رود، من در صلح و سازش هستم.)

 مقداد بر این عقیده بود که خلافت حق مشروع امام علی (ع) است نه کس دیگر. او گفت:

 (تعجب از قریش! امر خلافت را از اهل بیت پیامبر دفع کردند در حالی که اولین مسلمان و و عموزاده پیامبر خدا و داناترین و فقیه ترینشان در دین خدا و فانی¬ترین شان در اسلام و آگاه ترین شان به راه و هدایتگرترین شان به راه راست در بینشان وجود داشت.) او حرفهای دیگری نیز در این زمینه دارد.

 وفات مقداد

مقداد در سال 33 هـ یا کمتر بعد از این که فتح مصر را دید و عمرش به هفتاد سالگی رسیده بود، پس از عمری جهاد در کنار پیامبر خدا وفات یافت و در جرف نزدیکی مدینه دفن گردید.

 

ابودجانه انصاری

 ابو دجانه سماک بن خرشه انصاری قبل از بعثت در طایفه بنی سلیم از قبیله خزرج در شهر مدینه به دنیا آمد.

در سال 12 بعثت در پیمان دوم عقبه با رسول خدا(ص)بیعت کرد و از یثربیان پیشگام در اسلام محسوب گشت؛ او پس از بیعت در عقبه به مدینه آمد و به همراه مجاهدانی چون سعد بن معاذ به مبارزه با بت پرستی برخاست و بت های بنی ساعده را در هم کوبید. او از اصحاب بزرگوار رسول خدا (ص) به شمار می‌رفت و پیامبر هنگام مراسم اخوت اسلامی ، بین او و عتبه بن غزوان پیمان برادری استوار ساخت.

ابودجانه در تمامی غزوه‌های رسول خدا حضور داشت. او در همه‌ی جنگ‌ها دستار قرمزی بر سر می‌بست و خود را این گونه به دشمن می‌شناساند.

نقل شده است که در نبرد احد رسول خدا شمشیر خود را به مجاهدان سپاهش عرضه داشت و فرمود کیست که آن قدر با آن بجنگد که تیغه‌اش خم شود. عمر بن خطاب و زبیر بن عوام داوطلب شدند اما پیامبر نپذیرفت.

وقتی رسول خدا بار سوم سخن خویش را تکرار فرمود، ابودجانه اعلام آمادگی نمود و پیامبر نیز شمشیر را به او واگذار کرد. می گویند ابودجانه آنقدر با آن شمشیر به دشمن زد تا شمشیر چون داسی خمیده شد.

در نبرد احد، ابودجانه در کنارحضرت  علی(ع) تا پای جان استقامت ورزید و در این میان زخم های فراوانی نیز بر پیکرش وارد شد. پیامبر خدا وقتی چنین دید، بیعت خویش را از او برداشت و گفت اگر بخواهد می‌تواند صحنه جنگ را ترک گوید ولی او با چشم گریان به پیامبر گفت:

(هیچگاه پیمان نخواهم شکست و مقتدای خود را تنها نخواهم گذاشت)

از این رو مفسران، او و حضرت علی (ع)را مصداق ( شاکران) در آیه 

(سیجزی الله الشاکرین--خداوند این چنین به شکرگزاران پاداش می‌دهد.) دانسته اند.

ابودجانه در سال 12 هجری قمری در نبرد مسلمانان با مسیلمه کذاب، مدعی دروغین نبوت، شرکت کرد و حماسه آفرید و آن چنان مجروح شد که به شهادت رسید

ابو دجانه از یاران امام زمان(عج)

امام صادق (ع) فرموده است:

(هنگام ظهور امام مهدی ]عج[، گروهی از مومنان از جمله ابودجانه، سلمان فارسی،مقداد بن اسود و مالک بن اشتر نخعی به دنیا باز می گردند و از کارگزاران آن امام بزرگ خواهند بود)

در احادیث اسلامی، او را از یاران حضرت مهدی (عج) در هنگام ظهور و پس از رجعت دانسته اند. امام صادق (ع) در ضمن حدیثی فرمود:

(همراه ظهور قائم ]عج[ بیست و هفت نفر از پشت کوفه]نجف اشرف[ ظاهر شده]و به حضرت صاحب الزمان (عج) می پیوندند[، پانزده نفر آنها از قوم حضرت موسی (ع) هستند که به سوی حق هدایت می کنند و حاکم به حق و عدالتمند. و هفت نفر آنها اصحاب کهف اند و بقیّه عبارتند از: یوشع بن نون، سلمان فارسی، ابودجانه انصاری، مقداد و مالک اشتر. اینها در خدمت امام زمان (عج) به عنوان یاران و فرماندهان آن حضرت به شمار می آیند)

 

مومن آل فرعون

وقتی به آیه 28 سوره غافر یا همان مومن می‌رسی داستان مردی شروع می‌شود که خداوند 17 آیه از کتاب شریفش را به او اختصاص داده است:

ماجرا این گونه آغاز می‌شود که خداوند می‌فرماید: و قال رجل مومن من آل فرعون یکتم ایمانه اتقتلون رجلا ان یقول ربی الله؟

به گاه محاکمه موسی مردی از میان خاندان فرعون که مومن بود و ایمانش را پنهان می‌داشت به پا خاست و فریاد زد: آیا می‌خواهید مردی را بکشید که می‌گوید خدای من الله تبارک و تعالی است؟

 شخصیت مؤمن آل فرعون

از آیات قرآن همین قدر استفاده مى‌شود که او مردى بود از فرعونیان که به موسى ایمان آورده بود اما ایمان خود را مکتوم مى‌داشت، در دل به موسى عشق مى‌ورزید و خود را موظف به دفاع از او مى‌دید.

او مردى بود هوشیار و دقیق و وقت شناس و از نظر منطق بسیار نیرومند و قوى که در لحظات حساس به یارى موسى می‌شتافت، و چنان که در دنباله این آیات خواهد آمد او را از یک توطئه خطرناک قتل رهایى بخشید.

این شخص بنابر روایات و تفاسیر، پسر عمو و پسر خاله فرعون بوده و حزقیل نامیده می‌شده است.

امام فخر رازی می نویسد: گفته‌اند پسر عم فرعون بود. او مسئولیت حفاظت از خزائن و گنجینه‌های فرعون را بر عهده داشت. قرآن کریم از او به عنوان (مومن من آل فرعون) یاد کرده و در آیات 28 الی 45 سوره مومن از دفاع جانانه او از حضرت موسی و خنثی شدن توطئه ترور حضرت موسی توسط او سخن می‌گوید.

همچنین قرآن ایمان کامل او را به خدا، معاد و دعوت انبیاء و خصوصا موسی را گوشزد می‌کند. اما در روایات اسلامی و سخنان مفسران توصیفات بیشترى در باره او آمده است. از جمله اینکه بعضى گفته‌اند: او پسر عمو یا پسر خاله فرعون بود، و تعبیر به آل فرعون را نیز شاهد بر این معنى دانسته‌اند زیرا تعبیر به آل معمولا در مورد خویشاوندان به کار مى‌رود هر چند در مورد دوستان و اطرافیان نیز گفته مى‌شود.

 بعضى دیگر او را یکى از پیامبران خدا بنام حزبیل یا حزقیل مى‌دانند بعضى روایت کرده‌اند که او خازن (سرپرست خزائن و گنجینه‌هاى) فرعون بوده است. از ابن عباس نقل شده که در میان فرعونیان تنها سه نفر به موسى ایمان آوردند: مؤمن آل فرعون؛ همسر فرعون؛ و آن مردى که قبل از نبوت موسى به او خبر داد که فرعونیان تصمیم دارند تو را به خاطر قتل یکى از اتباعشان به قتل برسانند و هر چه زودتر از مصر بیرون رو

ولى قرائنى در دست است که نشان مى‌دهد بعد از ماجراى موسى با ساحران، گروه قابل ملاحظه‌اى به موسى ایمان آوردند و ظاهر این است که ماجراى مؤمن آل فرعون بعد از جریان ساحران بوده است. بعضى نیز احتمال داده‌اند که او از بنى اسرائیل بوده که در میان فرعونیان مى‌زیسته و مورد اعتمادشان بوده است، ولى این احتمال بسیار ضعیف به نظر مى‌رسد چرا که با تعبیر آل فرعون، و همچنین یا قوم (اى قوم من) سازگار نیست، ولى به هر حال نقش مؤثر او در تاریخ موسى و بنى اسرائیل کاملا روشن است، هر چند تمام خصوصیات زندگى او، امروز براى ما روشن نیست.

در بعضى از روایات از پیغمبر گرامى اسلام نقل شده:

 (الصدیقون ثلاثة " حبیب النجار" مؤمن آل یس الذى یقول" فاتبعوا المرسلین اتبعوا من لا یسالکم اجرا" و "حزقیل" مؤمن آل فرعون و "على بن ابى طالب" علیه السلام و هو افضلهم:"

نخستین تصدیق کنندگان (پیامبران بزرگ) سه نفر بودند: حبیب نجار، ، و حزقیل مؤمن آل فرعون، و على بن ابى طالب علیه السلام که او از همه برتر است)

این حدیث هم در منابع شیعه و هم در منابع اهل سنت به چشم مى‌خورد. و به راستى این هر سه در بحرانى‌ترین لحظات به پیامبران الهى ایمان آوردند و پیشگام و پیشقدم بودند و شایسته نام صدیقند، آنها در راس کسانى قرار دارند که پیامبران الهى را تصدیق کردند، بویژه على (ع) که از آغاز عمر تا پایان، همواره یار و یاور پیامبر اسلام (ص) بود، و در حیات پیامبر و حتى بعد از رحلت او فداکارى و ایثارگرى را به آخرین حد ابراز داشت.

 

 

 

 

 

 

نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :


>